خداحافظ

 

خداحافظ

شاید این آخرین شعرم باشد

اِراده کرده ام

 

اِراده کرده ام

هواپیمایی بسازم

نامش را «احمدرضا احمدی» بگذارم

سپس در پروازی بلند

با چمدانی از شیرینی

به درگاهت روانه شوم

 

مُلاقات با دورترین جای آسمان

این مُرتَفَع ترین آرزوی من است

کسی بر بام خانه ام راه می رود

 

کسی بر بام خانه ام راه می رود

صدای پایش را می شنوم

که می گوید:

من مراقبت هستم که در تنهایی گریه می کنی

و من همچنان در تنهایی

به زبان مادری گریه می کنم

به زبان

مادری

دستانش به خون آلوده اند

 

دستانش به خون آلوده اند

این اتوبوس

در کمَرکش راه

ما را به درّه انداخته است

 

دریا ما را به کشتن داد

ما برای آبتنی

چمدان بسته بودیم

کسی از ما

آماده ی مردن نبود

 

حالا ارواح ما

با مرغان دریایی

بر فَراز دریا پرواز می کنند

و بر سُقوط دریا

اشک می ریزند

از کجا آمده اند...

 

از کجا آمده اند این همه کرگدن

که به شکلی پراکنده

در من غوطه می خورند؟

 

صدای راه پلّه می آید

کسی با قدم های نگرانش

از من پایین می رود

استخوان ساقم شکسته است

پایم را از پنجره به کوچه پرت کرده ام

تو که زبانی مُستَدَل داری

سقوط این هواپیما را

چگونه توجیه می کنی؟

 

پر شده ام از خزه

از لانه های مرغان دریایی

پر شده ام از کفش

از کتابخانه و عینک

 

در محاسبات من

زمین ، اضلاعی مُتَنَوّع دارد

و سؤال می کنم از خودم

اگر جغرافیا علمی ست مُدَوّر

چگونه می توانم گوشه بگیرم؟

 

گاو آهنم را بالای سر می گیرم

خیس گندم شده ام

از روی باران خجالت می کشم

چتری برای روییدن ندارم

 

از رکاب های دوچرخه های میادین

که از نفس افتاده اند

می پرسم

آن روبان قرمز کجاست؟

 

یونجه زار اول صبح

تا کمر در میان مه است

نیمی از من در من پنهان است

اما

با خِش خِش دندان هایم

به علف ها خاطر نشان می کنم

ساقه ای در این جاست

که از پوکی استخوان

و پوچی دیگران

رنج می برد

از فصل های لعنتی

 

از فصل های لعنتی

یکی پاییز همین خیابان

یکی همین قدم های استوار تو

که به وحشتم می اندازد

 

طعم گسی دارد این شرایط

من اما ابراز تأسف نمی کنم

با این وجود

چیزهای مجهولی

گریبانم را رها نمی کنند

یکی همین باران که به شکل پراکنده ای

نمی بارد

یکی این که دستم به دهانم نمی رسد

و دیگر

دوستان نزدیکم که مرا نمی شناسند

 

این چه عُقوبتی ست

که در میان این همه رهگذر

باید در انتظار کسی باشم

که حتی نمی تواند اندکی شبیه تو باشد؟

چیزی ندارم جز...

 

چیزی ندارم جز این دستان تهی دست

اما دوستت دارم

 

رگ هایم را برای تو آورده ام که علاقه ای به آبی نداری

 

عذر می خواهم از تو

زیرا نیمی از قلبم

نزد دوستانم به امانت است

 

در این سن بالا و ارتفاع کم

آستینم به چشمم نمی رسد

 

گهواره ای در قلبم تکان می خورد

به تازگی پا به جهانت گذاشته ام

و افسوس می خورم

که برای عبور از خیابان های عریض

قدم های کوتاهی دارم

 

این گلدان را کجای دلم بگذارم

که مُشرف به پنجره ات باشد

واقعاً چه ساعاتی از روز را

به چشمانم اختصاص دهم

که ناودان ها و معابر نرنجند از من؟

 

غمت غمگینم کرده است

اما دوستت دارم

تصویری از تو در ذهنم نیست

 

تصویری از تو در ذهنم نیست

جز گَلّه های قوها

که از شنیدن صدای شلیک

سقوط کردند و

دیگر

کسی از آن ها خبر ندارد

.

تفنگم را نذر باران کردم

مگر دوباره

پرنده های مهاجر

ییلاق و قشلاقشان را

از چمدان بیرون در آورند و

بگویند

ما بی خبر آمده ایم

که چند ماهی مهمان دریاچه ی شما باشیم

.

هیزم های کوچک را در شومینه می ریزد

طبیعت دلگیر

و کف دستانش را روی آتش می گیرد

زبان بسته

.

طول عمر حقیقت کوتاه است

و پاییز خیال رفتن ندارد به این زودی ها

.

جای بوسه هایت را بر چال صورتم

قاب گرفته ام

و این تنها دلیل دلخوشی من است

من که نه شلّیک کردم

نه اسم پرنده ای را از یاد می برم

مُردَم...

 

مُردَم

و نتوانستم بگویم

در انتظار تو مُرده ام

 

آن هواپیما

توقف کرده در میانه ی آسمان

که تو را که یک توده ابر خوش سفر هستی

سوار کرده

و به تهران بیاورد

 

مهر آباد مَلول

حلقه ای از کوچه های شادمان خود را

به رسم خوش آمد گویی

برای تو آورده است

 

تو با اخبار نمناکی از هواشناسی

پا به تهران می گذاری

و دیدگاهم را نسبت به یخبندان این شهر

تغییر می دهی

چگونه گرمم شده بود

 

چگونه گرمم شده بود

در زمستان منتهی به خانه

می خواستم تو را صدا بزنم

بگویم تابستان گرم

بگویم نوشابه ی خنک

بگویم اُکسیژن خالص

 

تو دهانی بی دریغ داری

من دست و پایم را گم کرده بودم

-چایتان سرد شد

در چای حل شده بودم

 

در ناهمواری پیاده رو

قدم هایت را به صورتم چسباندم

پنهان نکردم که این دو

نمک را در من تداعی می کنند

 

طعم تو را با خود به خانه آورده ام

نیازی به عذر خواهی نیست

بی هیچ توضیحی تو را دوست دارم

مگر یخچال حرف می زند؟!

 

مگر یخچال حرف می زند؟!

سخن از توست

سخن از یک خانه ی کوچک است

که بَرفَک

آن را از پا در آورده است

 

مگر چمدان می گوید خداحافظ؟؟!

سخن از من است

سخن از تمام چیزهاست

به پیراهنت بگو تابستان در راه است

بگو میوه های رسیده

دیگر توان افتادن ندارند

 

سخن از اُفتادن است

و فرو ریختن

 

به خانه ی من بیا

من دردی بزرگ دارم

و قلبی

نحیف تر از کِتف های تو

 

سخن از کِتف های تو

و قلب من است

این عشق

 

این عشق

دستانم را

از آرنج بریده است

 

تو نمی توانی کمکم کنی

تو آن قدر بی وزنی

که نسیمی که از شکاف پنجره به درون

می وزد

تو را با خود می برد

 

نم بر می دارد چشمانت

با ملایم ترین گریه

این ظرافت بیش از اندازه

خانه را زیبا تر و غمگین تر کرده است

 

زانو های استوار تو

قضاوتی بی رحمانه از سفر دارند

تو نمی روی

بُرده می شوی

مانند من که کُشته می شوم

اما نمی میرم

زیرا عاجزم از همراهی کردن این همه اسب

که بی اعتنا به اطراف خود

آهسته در تو راه می روند

 

این زیبایی نشانه  ی خوبی نیست

برای کسی که طاقت زیبایی را ندارد و

به سادگی ویران می شود

 

مدُتی ست

در من دیگر صدای کسی نمی پیچد

کسی به اختیار در من قدم نمی گذارد

نسیمی که از شکاف پنجره به درون می وزید

تو را بُرده است

 

تصمیم ندارم

از تَن دادن به این شرایط

 صرف نظر کنم

من این دستان بریده را

با همان تعریف باستانی از عشق

پذیرفته ام

تو را در ابد خواهم دید

 

تو را در ابد خواهم دید

گُلی که در حواشی قلبم روییده است

تو را در ابد خواهد بویید

 

راه می روم ، می دوم از پا می اُفتم

با علم این که زمین

در تنگنایی سرگردان گرفتار است

صدای رفتنم را می شنود زمین

بیدار می شود

می چرخد

سرگیجه می گیرد

زمین می خورد

 

سقوط می کنم از گریبانت

بر دامنت فرو می ریزم

در دامنت از دست می روم

 

جواب این تیره بختی را

با من در میان بگذار

تا سلامی دور تو را

در ابد

از من دور تر کند

آدم برفی مطمئن!

 

آدم برفی مطمئن!

پیش از آن که اسرار از دهانت چکّه کنند

آب شدی

قندیلی را که در سینه داشتم

پیش از باز کردن شال گردنم

با آب دهان فرو خوردم

بهار

پشت در ایستاده بود

و انگشت اشاره اش را

از روی زنگ خانه برنمی داشت

 

ترس داشتم از تحویل سال

که از قتل زمستان بر می گشت

و نمی دانستم

چه حکمتی داشت صدای شلّیک توپ

که خویشاوندانم را

به نشانه ی تسلیم

نسبت به یکدیگر مهربان کرده بود

 

پنجه فرو کردم در دهانم

تا بیرون بیاورم آن ماهی خونین را

که در ماهیتابه دست و رو می شست

و آن قطار که به دریا می ریخت

در نقطه ای نامشخّص ته نشین شده بود

 

امیدم به سیب های قرمز

از شاخه هایم فرو غلتید

و ارّه ها بی رحمانه بریدند

و دارکوب ها

بی وقفه نوک زدند

و خویشاوندانم

با شلّیک توپ

مرا بوسیدند

ناقوس را چه کسی نواخت؟

 

ناقوس را چه کسی نواخت؟

در خیابان شاهپور

چه کسی سراسر خیابان بود

وعابران از او می گذشتند؟

 

چه کسی بهشت زهرا بود؟

وقتی فرو نمی ریخت

و عابران از او می گذشتند

چه کسی در لاله زار

با چشم های عزاداردش

اجساد سینماها را تشییع می کرد

و عابران از او می گذشتند

 

چه کسی در سه راه آذری

بال هایش را زیر بغل گرفت

و عابران از او گذشتند

 

آه پدر پدر پدر

دست مرا

و دست خط های عابر پیاده را

گرفتی

و با احتیاط

از خطوط پیشانیت گذر دادی

 

تو در خیابان شاهپور

ناقوس های بسیاری داری

 

و مهره های پشتت

در بهشت زهرا

وزن بسیاری از برادرانت را

تحمّل کرده اند

 

تو در خیابان لاله زار

هزاران چشم گریان داری

که به سینما می روند

عاشق می شوند

زن می گیرند

 

تو در ازدحام سه راه آذری

دست های بسیاری داری

که ناگهان

از درد

سینه ی پیراهنت را فشار می دهند

 

اما در بیمارستان قلب تهران

یک قلب داری

فقط یک قلب

که بار ها نواخته است

و روی سطوح ناملایم

بارها ایستاده است

 

ساعتی شنی گریبانت را می گیرد

و تو را به درون خود می کشد

تو سیگارت را ترک کرده ای

و ما

تو را

 

واژگون می شود ساعت شنی

تهران در شن فرو می رود

قلب بیمارستان از تپیدن باز می ایستد

و عابرانی که پدرانشان را از یاد برده اند

بی اعتنا از تو می گذرند

استخوان این ماهی را...

 

استخوان این ماهی را از گلویم بیرون کنید

من فقط حوضی کوچکم

خاطرات هندوانه های تابستان در من است

و پای مردان و زنانی که سال ها پیش مرده اند

تا قوزک در قلبم فرو رفته است

 

عمیق بودی

غرق شدم

 

سراغ ماه را از هر کس گرفتم

گریست

و دانستم صدای خوشی ندارم

و در صبحی تاریک

با صدای ناشتا گفتم

طعم دانستن

گلویم را می خراشد و پایین می رود

 

در خیابان

سنگ باران مَهیبی ست

جای بوسه هایت را به همراه دارم

پیشانی ام به اختصار می شکند

اما نجات می یابد

 

در من لنگر می اندازد غروب جمعه

وضو می گیرد

خستگی در می کند

کدام کشتی از اینجا گذشته است

که احساس کوفتگی دارم؟

هیچ...

تصوّر این که

 

تصوّر این که

روزی

لوکومتیوی از این فامیل گذشته است

غمگینم می کند

حوصله ام نمی کشد این سقف های موّرب را

به امید روزهای بارانی

با خود حمل کنم

تمام مسافران را مو به مو می شناسم

بدرقه نمی دانم

 

قلبم توان تکلّم ندارد

گوشم به برخی صداها ، مویه ها

آشنا نیست

 

آرامشم را به هم می زند سلام همسایه ها

که برای تسلیت آمده اند

 

لرزیدن انگشتانم را

که شکلی از سی و چند سالگی ام هستند

در آستین چشم هایم پنهان کرده ام

 

به سرفه های موروثی عادت دارم

و حساب می کنم

اگر سرفه کردن حوصله می خواهد

چرا عمویم با آن همه شکیبایی

دنیا را ترک کرده است

 

لاشه های کشتی ها را

کجا دفن کنم

که دریا قهرش نگیرد؟

 

تاس می ریزد پدرم

یادواره ی جوانی

 

اشک می ریزم من

یادواره ی پدرم

لزومی ندارد

 

لزومی ندارد

نام تمام کسانی را که دوست داری

به خاطر بسپاری

 

تو برای دوست داشتن آمده ای

نه برای داشتن

بنابراین

حرفی اگر راه گلویت را بست

کافی ست در دلت بگویی «یک لیوان آب»

از هر دری وارد می شوم

 

از هر دری وارد می شوم

دری به رویم بسته می شود

 

هر دری را که باز می کنم

باز

دری به رویم بسته می شود

 

به هر دری می زنم

در نمی زنم

در می زنم

دری به تخته نمی خورد

 

درباره ی در می نویسم

در فکر در می خوابم

در فکر در بیدار می شوم

در تمام درها در می بینم

از تمام درها در می روم

 

در مفهوم در مانده ای ست

و دست دارد

در انجماد دستگیره ها و دست ها

در انعقاد قفل ها

 

در

پشت خود می ایستد ، در می زند

 

در

در هر شرایطی در است

بی هیچ گشایشی

 

دخالت نمی کنم

در قلبت

گریه نمی کنم

در آغوشت

درباره ات قضاوت نمی کنم

در خودم فرو نمی روم

خستگی در نمی کنم

خستگی ام را با تو

در میان نمی گذارم

در هیچ موردی از تو کمک نمی گیرم

درخواستی از تو ندارم

سر در نمی آورم از تو

 

تنها

در سرانجام ایستاده ام

با تعدادی از غم هایم

که مرا ترک نمی کنند

شما که به بی پناهان پناه می دهید

 

شما که به بی پناهان پناه می دهید

آیا نمی دانستید

ما فرق بین دیوار و سقف را

نمی دانیم؟

شما که می گفتید

به هوای پاک ارادت دارید

چرا بی اعتنا

از ریه های ما عبور کردید و

ما را از حضور آن همه اکسیژن

بی خبر گذاشتید؟

 

این ناگوارترین اتفاق زندگی ما بود

که تنها به دنیا آمدیم

و به اتفاق از دنیا رفتیم

 

حالا جواب این سرگردانی را که می دهد

شما که دیگر وجود ندارید

 

ما

انسان های برگزیده را برگزیدیم

که در تنهایی

به غروب آفتاب خیره شویم

و هر شب

دنیا را ترک بگوییم

به کوتاهی قامت کبوترانی

 

به کوتاهی قامت کبوترانی

که از پنجره

به خانه ی من خیره اند

به مسافتی که از قامت من

تا پنجره خانه های کبوتران

ادامه دارد

به اندازه ی عمر این صبح

ای کاش تو را بغل می کردم

 

سرمای دلهره آوری ست

و پناهگاه من

همین آرزوی کوچک است

که در صدای بق بقوی کبوتران

لانه دارد

 

لانه با لرزیدن چشمانم

فرو می ریزد

کبوتران وحشت می کنند و

قامت کوتاه خود را

به مقصد پنجره ای دیگر

ترک می گویند

کفش های خود را به دندان می کشد

 

کفش های خود را به دندان می کشد

هزار پایی

که هزاران بار

به مقصدت

پاهای خود را ترک گفته است

 

فیلی که از خرطوم خود خجالت می کشد

و بی هیچ ارفاقی

گوش های زیبای خود را سرزنش می کند

وچه بسیار درد های نامأنوس دیگر

که من تمام آن ها هستم

با شیب های تندی که از شانه هایم روییده اند

تا مجال توقف را

از پبشانی اطرافیانم بگیرند

 

عشقی از دست رفته ام من

با اندوهی که سرنوشتم را تیره تر کرده است

با لب هایی که هر روز طعم تمشک را

به تمشک ها می آموزند

و نچیده از دنیا می روند

 

ای دوستانم!

عذر مرا بپذیرید

بیماری که در اتاق عمل مرده است

چگونه دست جرّاح خود را ببوسد؟

 

چگونه از علاقه هایم بگویم؟

چگونه دست یاری دراز کنم

به سوی رنج هایی که خودکار لای انگشت هایم را

با تمام عقده های خود می فشارند

 

آه ای دوستانم!

برای گریستن

تنهایم بگذارید

از میان این همه فیل

 

از میان این همه فیل

آن یکی را دوست دارم که کوچک تر است

و عاجی نحیف تر دارد

 

از میان این همه جنگل

جنگلی را که درختان نحیف دارد و فیل های کوچک تر

 

از میان این همه سرزمین

سرزمینی را که کوچک ترین جنگل را دارد

 

از میان این همه سیاره

سیاره ای را که کم ترین فاصله را دارد تا خورشید

 

و از میان این همه خورشید

تو را دوست دارم

استدلال من از نگاه

 

استدلال من از نگاه

خیره شدن به توست

درک نمی کنم پرهیزت را

 

در سطحی از تو نشسته ام

که درک نمی کنم اعماق را

درک نمی کنم ارتفاع را

 

باید تو را به بی منطق ترین دلیل ببوسم

اندکی از عمرمان باقی ست

اندکی از مرا بغل کن

 

طعم تو را در سینه ام چشیده ام

بی پوست

بی استخوان

بی روح

 

در آخرین روزهای استقامتمان

کمی از شراب را در استکان بریز

و

کمی از شراب را

بریز

مرا به هم می ریزد این همه چشم

 

مرا به هم می ریزد این همه چشم

که در چشم های توست

عجز مرا از پیراهنم بیرون می کشد

این همه دست

که در آستین داری

 

نمی آیی

می روی

این گونه ماندن را از که آموخته ای؟

تعریف مرا از بردباری

تغییر می دهی

و مرا ناتوان تر می کنی

 

اقیانوسی که در پوستت شناور است

ماهی قرمز را به درون می کشد

 

چه باید کنم با این همه دریا

چگونه تحمل کنم این سرگردانی قرمز را

 

دخالت می کنی در بازوهای من

دخالت می کنی در موهایم

دخالت می کنی در دمای اتاقم

دخالت نمی کنی در ویرانی ام

 

همزمان با لب هایت

شتاب می کنی

همزمان با مرگم

می گویی نمی توانم

نمی توانم

نمی توانم

من این فعل را

بارها صرف کرده ام

من بارها نمی توانم را در آغوش کشیده ام

من بار ها نمی توانم را بوسیده ام

 

من فرزندی از نمی توانم دارم

سنگینی می کنند

 

سنگینی می کنند

پلک هایم بر شانه های این دو چشم نحیف

و علاقه ام به وزن پیشانی ات

به ستون فقراتم آسیب رسانده است

 

سکوت می کنم

و تمام زندگی خصوصی ام

که گورستانی ست عمومی

بدل به خاکستر می شود

 

سوختن شعله ور شدن نیست

در این باره خودت قضاوت کن

خودت روشن کن شومینه را

خودت روشن کن اجاق گاز را

خودت روشن کن سیگارت را

 

خودت به جوخه ی دستانت فرمان آتش بده

خودت بسوز

من دیگر نمی توانم

من دستان سوخته ای دارم

کمی صبر کن

 

کمی صبر کن

من هنوز از تو چیزی نمی دانم

 

تنها در جواب سؤالت گفتم؛

ساعت پنج و سی وشش دقیقه است

 

شتاب داشتی

درک می کنم

 

اما درک نمی کنم

چرا

با این که از سؤال تو سال ها گذشته است

ساعت هنوز باید

پنج و سی و شش دقیقه باشد

شنبه انگشت های کشیده ای دارد

 

شنبه انگشت های کشیده ای دارد

در شنبه ای متوالی

به قامت بلندت گفتم

من ترس دارم از ارتفاع

 

چه سال ها که در انتظار تو بودم

ای طولانی ترین روز عمر!

کشیده می خوردم از ایام

می مردم

زنده نمی شدم

در لبخند های پاره وقت

در راه بندان رگ هایم زندگی می کردم

ناخن هایم را می جویدم

 

شنبه آخرین روز عمرم بود

من در آخرین روز عمرم به دنیا آمدم

 

این جدّی ترین شکل مردن است

تو را جست و جو کردن

تو را یافتن

و در ساعات اداری

در میان برگ های مرخصی

انگشت های کشیده ی تو را نوشتن

و

به اداره باز گشتن

تو واقعاً باغ های انگوری

 

تو واقعاً باغ های انگوری

که در خماری گزمه ها

ساقه می دوانی

بار می دهی

و از فشردن ضربان قلب آن ها

شراب می گیری

 

گفتم گزمه ها؟!

گزمه ها که در تاریخ مرده اند

پس چرا هنوز مستی آن ها ادامه دارد؟

 

مگر مقرّر نبود

که ابرها

سینه کش آسمان بنشینند و

تصویر چیزهایی که دوست دارند شوند

و خود را به دیوار اتاق هاشان بیاویزند

پس در این روزها چرا

همه چیز جهان

به شکل ابرهای مختلف در آمده است؟

حتی گزمه ها

که در تاریخ مرده اند و مستی شان ادامه دارد

به شکل ابرهای مختلف در آمده اند

 

هوایی از این دست

یحتمل

خبر از آمدن تو دارد

شما را به خدا بس کنید

 

شما را به خدا بس کنید

بال بال نزنید این همه

باور کنید ما نیز روزی پرنده بودیم

پوتین های پدرانمان

لانه های ما بودند و

به صدای زنگ در می گفتیم

«بابا»

پشت گوش نیاندازید

درختان جوانمردی را که بریده شدند

و در انبوه جنگل

هیچ کس واژگون شدن آن ها را جدی نگرفت

 

در پاییزی که بی وقفه آه می کشید

چترهایمان را گشودیم

تا رطوبت

تمام زمین را فرابگیرد

اما زمین بدل به گلوله ای شد

و به چینه دان ما اصابت کرد

 

بالش های شما

پرهای قشنگی دارند

شما چه می دانید که مردم

از پرت کردن سنگ

چه لذتی می برند

وبا چه حرارتی

از خوردن ماکیان صحبت می کنند

هیچ راه برگشتی نیست

هیچ

 

روی سخنم با دریاچه هاست

وقتی از غسل تعمید باز می گردند

و عصرانه را در جوار هم می خورند

بی آن که به خاطر بیاورند

روزی آبشخور بی پناهان بودند

 

ما از گرسنگی نمردیم

ما را تشنگی از پا در آورد

ما به سخاوتمندی آسمان خوش بین بودیم

این تنها دلیل هلاک ما بود

 

سال های بسیاری ست

که دیگر کودکان

در مسیر مدرسه ما را ندیده اند

حتی عکس های ما را

باد از دیوارها کنده است

 

و در کتاب های تاریخ

هیچ خطی به سر گذشت ما اشاره نمی کند

 

شب ، دروازه ی بزرگی بود

که به روی ما گشوده می شد

ما از کاروانی از قلب هایمان

از دروازه عبور می کردیم

خورشید

با صدای زنگوله های ما

از خواب می پرید

و دوباره در خواب فرو می رفت

 

ما تمام فرصت های گفت و گو را

از دست داده ایم

جز این نت های بی رمق

که در گوشه ی منقارهایمان بی قراری می کنند

 

ما را دوست بدارید

اما

از ما راه چاره ای نجویید