این عشق
این عشق
دستانم را
از آرنج بریده است
تو نمی توانی کمکم کنی
تو آن قدر بی وزنی
که نسیمی که از شکاف پنجره به درون
می وزد
تو را با خود می برد
نم بر می دارد چشمانت
با ملایم ترین گریه
این ظرافت بیش از اندازه
خانه را زیبا تر و غمگین تر کرده است
زانو های استوار تو
قضاوتی بی رحمانه از سفر دارند
تو نمی روی
بُرده می شوی
مانند من که کُشته می شوم
اما نمی میرم
زیرا عاجزم از همراهی کردن این همه اسب
که بی اعتنا به اطراف خود
آهسته در تو راه می روند
این زیبایی نشانه ی خوبی نیست
برای کسی که طاقت زیبایی را ندارد و
به سادگی ویران می شود
مدُتی ست
در من دیگر صدای کسی نمی پیچد
کسی به اختیار در من قدم نمی گذارد
نسیمی که از شکاف پنجره به درون می وزید
تو را بُرده است
تصمیم ندارم
از تَن دادن به این شرایط
صرف نظر کنم
من این دستان بریده را
با همان تعریف باستانی از عشق
پذیرفته ام
+ نوشته شده در ساعت توسط amin
|
خَدشه ای در تو نیست ،