آه ای قد بلند....

آه! ای قد بلند! گریه چرا؟

تو که خود اشکدان من هستی

تو که ای آخرین کمر باریک!

پرترین استکان من هستی

 

آه! ای قد کشیده رو به درون!

پلکان های از خودت بیرون!

اگر از ارتفاع می ترسی

از چه رو نردبان من هستی؟

 

تو اگر ناامیدی از همه چیز

و اگر خُرد می شوی در خویش

بخشی از پوچی جهان من و

پوکی استخوان من هستی

 

حرف ها! حرف های لعنتی ام!

ای گلویم! گلوی خط خطی ام!

مثل گوری که می کنی در خود

تاولی در دهان من هستی

 

ای دو دستت به طور اجمالی!

جای در دست های من خالی!

ای مرا کشته در میان سالی!

ای که در قصد جان من هستی!

 

صف به صف دست های جوهری ام

همه در صلح با تو کشته شدند

و کماکان تو در تمنّای

خون هم سنگران من هستی

 

کَفَلی تازیانه خورده شدم

شیهه ی اسب های مرده شدم

زیر سُم های خود فشرده شدم

ای که ارّابه ران من هستی!

 

باز طوفان گرفته ابرویت

من به طوفان پناه می برم و

بادبان می وَزَد به جانب تو

ای که خود بادبان من هستی!

لطفاً به بند اول...

 لطفاً به بند اول سبّابه ات بگو!

یک ذرّه صبر و حوصله اش بیشتر شود

از بُخل ، زنگ خانه ی من سکته می کند

دستت اگر کمی متمایل به در شود

 

در می زنی که وارد تنهاییم شوی

اما بعید نیست زمانی که می روی

در از خودش جلای وطن گفته ، مثل من

در جست و جوی در زدنت در به در شود

 

گفتی بیا و سر بکش از استکان من

لاجرعه سرکشیدم و گس شد زبان من

گفتم بیا و دست بکش از دهان من

این زهرمار عرضه ندارد شکر شود

 

این بچه لاکپشت نگون بخت سال هاست

از تخم در می آید و سوی تو می دود

اما مقدّر است که در آخرین قدم

یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود

 

نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم

در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام

یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام

هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود!

 

هر نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود

گفتم وَرَم شوم–وَرَمی در درون تو-

تا هی بزرگ تر بشوم ، تا جنون تو

همراه قد کشیدن من بیشتر شود

 

اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

هی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم

پیوسته آرزو کنمت بلکه آرزو

از شرم ناتوانی خود جان به سر شود

 

دستت مبارک است که چک می زند به گوش

دستت مبارک است که می آورد به هوش

عیسای دست های مبارک! بزن مرا...

تا مُرده ای به زنده شدن مُفتَخَر شود!

 

+

اجرا شده توسط محسن چاوشی

طعم آه

چشم های تو قوطی رنگ اند

همه جا را سیاه می گیرد

به تو نزدیک می شود شب من

نفسم بوی ماه می گیرد

 

ما بناهای محکمی بودیم

بولدزرها خرابمان کردند

بعد از آن ، هر خرابه ای مارا

با خودش اشتباه می گیرد

 

به هوای قدم زدن در شهر

خانه را گاه ، ترک می گفتیم

گاه دیوار ، کورکورانه

پشت قابی پناه می گیرد

 

مهره های سیاه می آیند

مهره های سفید می سوزند

سقف هر خانه ی سفیدی را

آسمانی سیاه می گیرد

 

لاک پشتی که راهی دریاست

پیش پای تو غرق خواهد شد

چمدانی که رفته قلب من است

که در آغاز راه می گیرد

 

هر درختی که بر زمین افتاد

هر چه گنجشک بود را پر داد

خونبهای درخت ها را باغ

از منِ بیگناه می گیرد

 

صبح امروز کاملاً تلخ است

می توان چای دم نکرد امروز

استکان را که می برم به دهان

چای هم طعم آه می گیرد

آهوی بی چشم

آرزویی ست آهوی بی چشم

چشم های بدون آهو را

سر پناهی ست گربه سان بودن

بَبر های بریده بازو را

 

من فقط بَبرواره ای بودم

با خطوطی به پشت و پیشانی

-جای شلاق ها که می سوزند

تا به یادم بیاورند او را-

 

بَبر پیری که زیر دندان و

تیزی ناخنش ، هر از گاهی

بچه آهوی چشم مظلومت

با گلو می بُرید چاقو را

 

پیر دنیا ندیده! عقلت کو؟

تله را از طلا نباید ساخت

اشک صیاد می گریزاند

گلّه ی فیل های ترسو را

 

ابروان کسل کننده ی تو

بیش از اندازه انحنا دارند

از چه اصرار می کنی زن ها

دوست دارند مرد اخمو را؟

 

برخی از رودخانه ها خود را

یک بغل باتلاق می بینند

در سرم دست های متّصلی

یاد هم می دهند زانو را

 

دود های عمیق این سیگار

که پراکنده می کنید مرا!

عکس هایی که برده اید از یاد

رنگ های پریده ی او را!

 

من فقط قهرمان محتومِ

ماراتن های بی سرانجامم

که فقط چال می کنم در خود

پایکوبانِ روی سکّو را

 

مثل موشی که دم بریدگی اش

شبهه ی موش مردگی دارد

مثل موشی که چون بدون دُم است

 به دلش بسته است جارو را

 

می دوم با فراری از یک فیل

می روم با خطوطی از یک بَبر

با خطوطی که می کشند به دوش

چشم های بدون آهو را

مرد گاریچی

مریضحالی ام خوش نیست

نه خواب راحتی دارم

نه مایلم به بیداری

درون ما تفاوت هاست

تو مبتلا به درمانی

ومن دچار بیماری

 

کنار تخت می خوابم

مگر هوا که بند آمد

نفس کشیدنت باشم

تو روز می شوی هر شب

و صبح می شوی هر روز

تو خواب راحتی داری

 

نه جیک جیک مستانت

نه سردی زمستانت...

رجوع کن به دستانت

چه روزهای بسیاری

که ظلم ها روا کردی

به دست های بسیاری

 

شبانه ، مرد گاریچی

به خانه می کشد خود را

اگر که مادیان خسته

اگر طناب هم پاره

درون مرد همواره

کشیده می شود باری

 

تورا شبانه تا هر شب

به روی شانه خواهم برد

تو را شبانه خواهم مُرد

شبانه های لب هایم

لبانه های شب هایت

شبانه های بیداری

 

خیالبافی ات بد نیست

خیال کن که خواهی رفت

همین که رفتی و مردم

تلاش کن که برگردی

و در کمال خونسردی

مرا به خاک بسپاری

 

زیاد یاوه می گویم

گره بزن زبانم را

زیاد از تو می نوشم

بگیر استکانم را

بگیر هر چه دارم را

ببخش هر چه را داری

 

تو قفل قفل ها هستی

کلید کن به تقدیرم

کلید کن به زنجیرم

کلید کن به پروازم

بدوز بال هایم را

به پیله ی گرفتاری

 

مسیر گریه سر بالا

ابو عزای من غمگین

سرم به هر جهت بالا

سرت به هر جهت پایین

و تلخ بودنت شیرین

و زخم بودنت کاری

 

چه بی قرار و سنگین بار

به خانه می کشیم خود را

چه بی گدار در قلبم

زبانه می کشی خود را...

من از تو سخت دلگیرم

تو از که سخت بیزاری؟!

صبحانه

صبحانه را مهیّا کن

با چند لقمه از لبخند

لبخند لقمه ای نان است

چایی بریز ، تلخی کن

بی چای تلخ ، صبحانه

از پای بست ویران است

 

رگهام بی تو چون هستند

خونمُرده اند ، بن بستند

چشمم قدمگاه کفشت!

با کفش هایی از چشمت

تا راه می روی در من

رگ تا رگم خیابان است

 

گاهی کمی حسین ، اما

بسیار منزوی هستم

دیوانه بازی ام کم نیست

آقای منزوی!! من هم

"در خود خروش ها دارم"

تنهایی ام فراوان است

 

روزی خیال می کردم

فوجی نهنگ خواهم شد

یک عمر خودکشی کردم

پس در نتیجه می دانم

دندان عاریت هر شب

جایش درون لیوان است

 

با هیچ زن نجوشیدم

حتی برای یک ساعت

یک لحظه هم نکوشیدم

ای رختخواب خنزر پوش!!

آن زن که عاشقش هستم

نقاشی قلمدان است

 

در دیس ، دشنه ای دارد

چشمان تشنه ای دارد

خونریز نیست ، خونخوار است

از حبس خانگی مُردم

در هر اتاق این زندان

بیش از هزار زندان است

 

شهری که در نفس هایش

هر چار فصل پاییز است

حتماً هنوز تبریز است؟

هر کس که لهجه اش ابری ست

یا شعر گفتنش ابری ست

حتماً رسول یونان است؟

 

روزی خیال می کردم

حالا خیال می بافم...

در خود خروس ها دارم

از او لجم که می گیرد

یک جای مرغ پیدا و

یک پای مرغ پنهان است

 

با این که خوب می خندد

هر مجلس مهمم را

فوراً به توپ می بندد

این قُلچُماق خوش خنده

یا دختر رضا خان است

یا دختر رضا خان است

 

صبحانه زهرمارم شد...

ارثیه

یاد بگیر از پدرت یاد بگیری

ارثیه ام اجتناب از ارث پدر بود

یاد گرفتم به یک قِران نفروشم

هر چه که می گفت حرف مفت اگر بود

 

جاده ی خاکی ست می زنیم به سویی

ما همه گوشیم جان بکن که بگویی

من که به این پنبه اعتماد ندارم

حکماً از اول بلند گوی تو کر بود

 

یک تنه با ناخلفش قهر که می کرد

خانه را به کام خودش زهر که می کرد

شام نمی خوردم و همیشه به تیپا

کیسه ی زباله نیمه شب دم در بود

 

بعد از آنکه ترک شیر خواره ی خود گفت

مادر خوشبخت نزد همسر خود خفت

آآآآخ که گهواره ی آلوده به قنداق

داغ تر از بوی عرق گیر پدر بود

 

گوش ندادیم بلکه حاجت خود را

بی کمیّ و کاستی دو روزه بگیریم

گوش بدهکار یا زبان طلبکار

هر چه که دادیم و گرفتیم ضرر بود

 

کشتی نوح است ، روی عرشه بمانید

نوح که نه! هر چه که بودید همانید

کشتن تاریخ شاخ و دُم که ندارد

او سبب انقراض نسل بشر بود

 

یاد گرفتم که با بدان بنشینم

در صف زنبیل این و آن بنشینم

روی صندلی دیگران بنشینم

روی صندلی دیگران چه خبر بووود!!!!!!

 

چند پهلوان قلچماق نیاز است

تا غل و زنجیر پیری اش بگشایند

پهلوان خانه ی ما را که زمانی

وقت جوانی حریف چند نفر بود؟

 

یک نفر شب تولد پسرش سوخت

یک نفر آن شب پدر نشد ، پدرش سوخت

یک نفر از شام نخوردن جگرش سوخت

یک نفر هلاک ساندویچ جگر بود

 

از پدرم یاد گرفتم که ندانم

از پدرم یاد گرفتم نتوانم

یاد گرفتم زیاد یاد نگیرم

پس ندهم ، پس بزنم درسی اگر بود

گل قرمز

جز روز چهار تا شدن چشمم

از رؤیت دو تا دوقلوهایش

در من کسی به تاخت نمی تازید

ای اسب های سرکش موهایش!

 

دیوانه ای به خیره سری گریید

دیوی در آرزوی پری گریید

در کارگاه کوزه گری گریید

خیّام در عزای سبو هایش

 

گاهی نمی توان به تو ثابت کرد

بدمزّگی چه مزّه ی شیرینی ست

آنقدر که درخت هلو حتی

شک می کند به طعم هلوهایش

 

گاهی مرا نوشت به آغوشی

گاهی مرا کشید به آغوشی

گاهی قلم شدم به سرانگشتش

گاهی چکیدم از قلمو هایش

 

ای عمر سالخورده! نمی گویی

امسال عید چندم عمرم بود؟

از عید اگر چه هیچ به یادم نیست

جز تلخ بودن سمنو هایش

 

آغوش ناتمام خیابان ها!

از جانب تمام پریشان ها

این قلب خسته ، این گل قرمز را

سنجاق کن به مشکی موهایش

 

هر ابر ، چند کوچه ی بارانی ست

هر کوچه منتهی به خیابانی ست

او را برای بدرقه می خواند

یک شهر یا تمام گلوهایش

 

وقت است ، ماشه را بچکان ای چشم!

این سینه را به خون بکشان ای چشم!

چشمک بزن به من ، متبرّک کن

دریاچه را به مردن قوهایش

 

در را ببند و گوشه ی من بنشین

اما مرا به مرگ خودم بگذار

این تخت را به خواب خودش بگذار

با چرکمُرده های پتو هایش

 

باید چه کرد بر سر من وقتی

آوار کشتگان تو می ریزد؟

آیا چه می کند زن شومرده

وقتی که می رسد به هووهایش؟

 

مردی که از اصول خودش افتاد

مردی که بی رکاب تو غمگین بود

روزی سوار کارتر از این بود

ای اسب های سرکش موهایش!

مه

چه قفل ها در این خانه ی مه آلود است!

دلم به هر حال این جاست ، هرکجا باشم

نه با کسی محشورم ، نه با کسی جورم

به هر جهت مجبورم که با شما باشم

 

چه قفل ها در مه بود ، او رسید از راه

چه سال ها قلبم زیر پایتان لِه بود

کلید را چرخاند و کنار زد مه را

که تا ابد مدیون کلید ها باشم

 

کجای این دنیا را به نام من زده اند؟

که بی نشانی هایش به سوی من آمده اند

کجای دنیا هستی؟ بگو کجا هستم؟

بگو کجا خواهی بود؟ من کجا باشم

 

قطار شو با آن چشم بی گناه ، مرا

سوار کن از پایان ایستگاه ، مرا

همیشه مقصد یک نقطه ی مشخص نیست

روانه خواهم شد ، منتظر چرا باشم؟!

 

به مادرم خواهم گفت: عاشقت شده ام

 و مادرم خواهد رفت امامزاده عقیل

به مادرم می گویم که از هزار دلیل

گذشته ام ، که دخیل دلیل ها باشم

 

صبوری ام بسیار است ، دوری ات بسیار

تحملم اندک نیست ، عشق کوچک نیست

ببر مرا ، بگذار آنچه در درونم هست

به انتها برسد از تو ، منتها باشم

 

ببین چه دشنامی داد عاشقانت را

شب حنا بندانت ، لبان خندانت

حنای پای تو گم کرده بود گورم را

تو مرگ می رقصیدی که مرگ را باشم

 

کلید ها چرخیدند ، گریه می کردم

به قفل ها خندیدند ، گریه می کردم

جهان سراسر مه بود ، گریه می کردم

و او نبود که بر دامنش رها باشم

 

شما پناهم دادید ، بی پناه شدم

به خانه راهم دادید ، بی پناه شدم

نه با شما محشورم ، نه از شما دورم

و تا ابد می بایست با شما باشم

پنجره آباد

او تازه و رسیده ی خوبی ست

او از درون جعبه ی گیلاس

بر روی سنگفرش من افتاد

یک شب که میهمانی من بود

او دست را به جیب فرو برد

او میوه های تازه به من داد

 

او مهربانِ اخم به ابروست

من کوزه های خالی خود را

پر کرده ام شراب اگر اوست

با او کلید های زیادی ست

هر روز صبح زود ، دلم را

وا می کند به پنجره آباد

 

بیماری روانی ما را

گاهی خیال شرّه ی باران

در پارک های شهر مداواست

اما وخیم تر شده بودیم

ما را مریضخانه نبردند

در بستری که طعم تو می داد

 

دریای شور بخت نبودم

با ماهیان رنگ به رنگش

شن های زیر پای تو بودم

زندانی هوای تو بودم

شُش های من هنوز پُر اند از

صدها کُرور ماهی آزاد

 

این صندلی هوای تو دارد

این مبل ها هوای تو دارند

بشقاب ها هوای تو دارند

بالش پُر از پَر است عزیزم

پس می توان پرید عزیزم

پس می توان به دامنت افتاد

 

با پنکه های سقفی قلبم

سر گیجه و خنک نشدن بود

شش ماه سال چلّه ی گرما

شش ماه دیگر آتش سوزان

خیس عرق شدیم که تقویم

آن سال را نمی برد از یاد

 

جرأت برای غرق ندارم

گاهی صدف نشانه ی دریاست

پس گوشواره های تو دریاست

باید به آب زد که رها شد

سلول های لال تنم را

هر مرگ فرصتی ست به فریاد

لیلی

لیلی! اگر به خواب نمی رفتم

یا از خودم فرار نمی کردم

حتماً به دلخراش ترین شکلِ

ممکن تو را به یاد می آوردم

 

بیچاره من، زنم به تو می گوید:

تا مرده ای به خانه ی خود برگرد

بی چاره او، اگر تو زنم بودی

اصلاً به او نگاه نمی کردم

 

حال و هوای پیر شدن دارم

در من همیشه برف گرفته و من

در برف پشت پنجره ام دارم

دنبال ردّ پای تو می گردم

 

لیلی! به جان مادرم از این جان

تا این شقیقه چند قدم راه است

تا این تفنگ چند قدم بردار

شلیک کن رها شوم از دردم

 

آن مرد با تمام افق هایش

حالا به چشم های تو محدود است

آفاق را بگرد ، اگر دیدی

مردی هنوز هست ، من آن مردم

 

لیلی! کدام مرد؟ کدامین مرد؟

تا زنده ای به خانه ی خود برگرد

من هم اگر رها شوم از این درد

شاید به خواب های تو برگردم

گذشته

که تکیه داده به دیواری که در مقابل من برپاست؟

که گفته است که این بن بست ، تصور من از این دنیاست؟

 

تصورم نه تویی دیگر ، نه چون گذشته گذاری در

گذشته های خودم دارد -گذشته ای که تو را می خواست-

 

کسی اگر چه در این تصویر ، تو را ندیده ، به هر تقدیر

هنوز خواستنت خوب است ، و دوست داشتنت زیباست

 

سقوط می کنم از جایی به ارتفاع معمایی

سؤال ، پاسخ بی رحمی ست ، اگر جوابِ اگر اماست

 

سؤالِ آدم تو خالی ، جوابِ آدم تو خالی ست

ومن چقدر تهی هستم ، چقدر بی کسی ام تنهاست!

 

نجات یافته احساسِ ، به گِل نشسته ی من آیا؟

دل شکسته ی من آیا به پا دوباره نخواهد خاست؟

 

پکی عمیق زد وآنگاه ، نگاه کرد به عکسی که

نه بر حضور تو می افزود ، نه از جراحت او می کاست

 

نه رو به روی من امکانی ست ، نه مانده پشت سرم چیزی

نمانده از اثرم چیزی ، دلم چه بی خبر از دنیاست

 

دلم نه پاکت سیگار است ، نه عکس توست ، نه دیوار است

نه این جراحت بسیار است ، نه آن گذشته ی جانفرساست

 

فرو گذار جنونم را ، و زخم های درونم را...

به خود گذار ، یقین دارم ، جذامخانه ی من اینجاست

 

صبوری ام به ستوه آمد ، کجا به مرگ می انجامد؟

به من اشاره نکن "آنجا" ، به من بگو که کجا آنجاست

 

نگاه کرد به دیواری ، که روی زندگی اش می ریخت

پکی عمیق نزد آنگاه ، و از مقابل خود برخاست

گل شکسته ی بی گلدان!

کمی سلام در این سفره

کمی نگاه در این بشقاب

کمی شراب در این لیوان

چه مزه ایست دهانت را؟

که مست کرده و می گوید:

مرا بنوش همین الآن

 

تقابل تو و من باهم

به هیچ چیز نیانجامید

به هیچ نیز نیانجامید

نه چشم دیدن هم داریم...

تو از دهان من افتاده

من از نگاه تو آویزان

 

همین دو روز اگر کافی ست

دو عمر مدت کوتاهی ست

دو بار مرده ام از دیروز

سلام کردم و گفتی:نه

جواب دادی و گفتم:نه...

چه مرگمان شده دختر جان؟

 

شراب ریخته بر این میز!

شراب ریخته ی لبریز!

خمار مستی بی پرهیز!

کمی بهار ، کمی پاییز!

کمی برودت برف انگیز!

تمامداغی تابستان!

 

"که گاه پیرهن یوسف

کنایه های کفن دارد"

قرار نیست بمیرانی؟؟

قرار بود بمیرم من

و ذره ذره بپوسم در

سیاهچال ترین کنعان

 

کسی نرفته که برگردد

کسی که نیست ، نخواهد رفت

کسی که رفته ، نخواهد بود

تو نیستی ، که نخواهی رفت

تو رفته ای ، که نخواهی بود...

نه بازگرد نه برگردان

 

شبی که حاصل خوشبختی ست

همیشه عاقبتش سختی ست

چه زندگی ست که ما داریم؟

که رختخواب جدا داریم

که زخم روی دل من هست

که زیر چشم تو بادنجان

 

"که عشق ساده نمود اول"

تو را سوار من و... از تو

مرا پیاده نمود اول

کمی شراب! همین حالا!

که عشق هم تف سر بالا

که عشق هم کش بی تنبان

 

به چتر و روسری ات سوگند

به ناز دختری ات سوگند

به راز دلبری ات سوگند

مرا حرارت آن لبخند

مجاب کرد به این پیوند

نه آن غروب ، نه آن باران

 

"گل شکفته! خدا حافظ

اگر چه لحظه ی دیدارت

شروع وسوسه ای در من

به نام دیدن و چیدن بود"

تو را نچیده شکستم من

گل شکسته ی بی گلدان!

ابر شلوارپوش

قاصد روزهای بارانی

پیچ و خم های یوش هم هستم

نه فقط بوف کور و سنگ صبور

ابر شلوار پوش هم هستم

 

افقی نیست ، سو به سو چشمم

رمز شب چیست؟ سر به سر دهنم

از شنیدن بریده اند مرا

بیخ تا بیخ گوش هم هستم

 

چوب در دست و سنگ در مشتم

سگ ولگرد را زدم کشتم

قاتل گربه های اشرافی

کاشف مرگ موش هم هستم

 

قیصرم ، زار ممّدم... اصلاً

همه ی مرد های غیرتی ام

شب کبریت ها تمام که شد

دختر خود فروش هم هستم

 

چه کسی سر کشید مستت را؟

نیمه شب شد گرفت دستت را؟

چه کسی؟..لا اله الی الله!!

مجلس عیش و نوش هم هستم

 

یونس کلّه شقِّ ماهی گیر

یوسف زشت روی بی تعبیر

از پدر سر بریده اسماعیل

خضر سبزی فروش هم هستم

 

دوش دیدم ملائک آمده اند و

درِ دخمه ی مرا زده اند

مستحب است غسل، با این حال

تا سحر زیر دوش هم هستم

 

تا کتم را بگیرم از گیره

و بیاویزم از شبی تیره

قاصد روزهای بارانی

پیچ و خم های یوش هم هستم

کبوتران دورتر

هنوز بی افق تر از همیشه ، از گذشته های دور سوت و کورتر

نمی پرم فقط نگاه می کنم به فوجی از کبوتران دورتر

 

کدام از این کبوتران تو را به سمت و سوی خویش می کشد ، کدام یک؟

تو و کدام از این کبوتران که می برندت از من و تو جفت و جورتر؟

 

لباس نیستم که در بیاوری و هر کجا که خواستی به تن کنی

مگر مرا کفن کنی که قصد رفتن از کنار من کنی به دورتر

 

بگرد ، هر کجا که خواستی بگرد ، درد را کجا نمی توان ندید؟

به گریه شک نکن چنانچه خوب گشتی و ندیدی از دلم صبورتر

 

تو یوش نیستی که ابر خانه ات نمی رسد به پشت بام شانه ات

بِدان! هر آنچه های و هوی شاعرانه ات دروغ تر ، دَمت نمورتر

 

تصور من از تو چیست؟ آدمی ست رو گرفته از حضور خویشتن

تصور تو از کسی که نیست چیست؟ مردی از تو نیز بی حضورتر

 

مرا نه انتخاب کن ، نه از دری که پشتش ایستاده ام جواب کن

مرا خراب کن که بیشتر صبورتر شوم... صبورتر... صبورتر

 

پرم شکسته است ، افق دری که داشت را به روی من همیشه بسته است

نگاه کن! فقط نگاه می کنم به فوجی از کبوتران دورتر

سوز بی تسلیم

پیش خاموشی ات دراز بکش

چند نخ داغ تازه روشن کن

نفسی سرفه کن ، سپس خود را

تا سحر صرف گریه کردن کن

 

به خود از ریشه های خود نگریست

پشت فرمان نشسته بود...گریست

شیونم را چقدر گریه کنم؟

گریه بی فائده است ، شیون کن

 

دخترت را بگو پدر مرده است

ساعتی پیش ، پشت در مرده است

پس چرا زنده است اگر مرده است؟!

هی تظاهر به زنده بودن کن

 

صبر -گفتی- لباس عافیت است

ما نپوشیده عمرمان سر شد

حالمان بد که بود ، بدتر شد

 نوبت توست دخترم... تن کن

 

دوستی با که دوست داشتنی است؟

آنچه هرگز نمی شود شدنی است؟

دشمنم دوست من است ، مرا

با همین دوست نیز دشمن کن

 

روز دژخیم! سوز بی تسلیم!

بارش ناگوار! برف وخیم!

من که رفتم ، تو باش و تکلیفِ

روزگار مرا تو روشن کن

صبح بی سیگار

می زند زیر گریه ، منتظر است

شاهد گریه کردنم باشد

زن دیوانه ای است ، می خواهد

با همین گریه ها زنم باشد

 

من به سیگار ناشتای خودم

بیشتر فکر می کنم تا او

شاید این صبح تلخ بی سیگار

صبح آتش گرفتنم باشد

 

زندگی می کند ، و می گوید:

با همین مَرد مُرده خوشبختم

من نفس می کشم ، و می خواهم

کفنم وصله ی تنم باشد

 

گور من گم شده است ، بگذارید

گوری از نو بنا کنم ، شاید

همه ی درد من از این که دگر

گور خود را نمی کنم باشد

 

می زنم زیر خنده ، می گوید

با تو خوشبخت ، با تو خوشحالم

می گذارم که هر چه می خواهد

هر چه می خواهدم زنم باشد

 

-در کنارم همیشه می مانی؟

در کنارم دوباره می خوابی؟

-باااشد ، اینبار نیز با اینکه

در تَکاپوی رفتنم ... باااشد

 

کاش پایان گرفته بود و نبود

کاش می رفت ، کاش می مردم

آخرین ردپای دستانش

باید آغاز مردنم باشد

زن دیوانه رفت ، من ماندم

آسمان های آبی ام رفتند

ابر ها آمدند ، پس باید

وقت باران گرفتنم باشد

چاقوی ضامن دار

ای تا ابد سنگ لحد! کافی ست

با من مُتکّای پر قو باش

تا دشت از این دست ، راهی نیست

چاقوی ضامن دار! آهو باش

 

پاییز کی پیچید بر شالم؟

پرواز کی اُفتاد از بالم؟

ای زندگی! از مرگ خوشحالم

ای مرگ! آغازی پُر از او باش

 

محکوم در من زیستن بودی

با ساده لوحی مثل من بودی

یک عمر گاو مش حسن بودی

یک بار هم آقای هالو باش

 

بالا نمی رفتیم ، چون روزی

هر نردبانی استخوانی بود

از استخوان هایم بیا پایین

با شانه ام بازو به بازو باش

 

صبح است ، کاش از این تُرُشرویی

یک خنده برگردی به خوشرویی

در سفره ی صبحانه ام ، ای تلخ!

یک جُرعه چای قند پهلو باش

 

می شد که چشمانت که سگ دارند

پا از دم این گربه بردارند

تو مثل سگ از گربه می ترسی

یک عمر مثل موش ترسو باش

 

من مو به مویت را که می خوانم

از نکته ای غافل نمی مانم

حالا به چشمم خوب دقت کن

با نکته ام نازک تر از مو باش

 

وقتی که سنگی صد منی هستی

از کفّه ام افتادنی هستی

وقتی که سنگی پنبه باش ، اما

وقتی ترازویی ترازو باش

 

هم تاک های مست تاکستان

هم رَعشه های نشئه در مستان

هم بد خماری های ما پَستان

هم خُمره های توی پستو باش

 

دروازه ی تاریک تهران کو؟

راهی از این جا سوی سمنان کو؟

معمار این شب های ویران کو؟

با خشت خشتت خانه ی او باش

 

با بی فروغی های نسلی ، از

آغاز فصلی سرد می آیم

در گودی انگشت های من

تا تخم بگذاری پرستو باش

 

من دوست دارم گریه کردن را

پیش تو را ، از گریه مردن را

پیش تو باید مُرد ، پس وقتی

سر می گذارم بر تو زانو باش

قمارخانه ی چشمت

نچرخ چشم چلانیده در گرانی بازار

که تشنه سیر نبیند تورا به چشم خریدار

 

که نخ دهندگی ات را مجال دوختگی نیست

اجالتاً سر نخ را بگیر و سفت نگه دار

 

کدام خط موازی؟! نساختی که نسازی

که راه یک شبه صد سال و کار یکسره صد بار

 

تمام ، دوزخ واگیر و دردهای فراگیر

که تب مدام بیافتد مریض را به پرستار

 

نپیچ که پیچیده ست نسخه ی دارو

تو از معاینه عاجز ، من از معالجه بیمار

 

قمارخانه ی چشمت! من آمدم که ببازم

من آمدم که بمیرم اناالقمار اناالدار

 

اجابت است لباست که تن کنم بدنت را

و سجده سر بگذارد به روی دامن گلدار

 

پری به آب بزن تا شکسته تر شود این شاخ

و غول قصه بیافتد به پای روی پری وار

 

شب است و سنت شب های جمعه گوش نواز است

به هر بهانه مرا پشت و روی گوش نگه دار

سقف تازه

تو نیستی و نمی بینی

که سقف روی سرم دارد

خراب می شود و جز شب

بر این خرابه نمی بارد

 

نیا به خانه ی خاموشم

نیا به دیدن مردی که

نخواست بخت سیاهش را

به روی دوش تو بگذارد

 

چه فرق می کند این شب ها

کجای پنجره ام هستند؟!

ویا چه فایده ، این باران

تو را برای چه می بارد؟!

 

مرا نبین! که نمی خواهم

مرا ببینی و برگردی

نیا! که دیدن تنهایی

تو را دوباره نیازارد

 

گلی نمانده ، سرت خالی ست

سری نمانده و دستم را

ببین که باز در انکارِ

گلوله ای ست که می کارد

 

تو هم خیال نکن داری

به سقف تازه می اندیشی

به یک جنازه می اندیشی

که گور کهنه تری دارد

 

صدای باد نمی آید

هزار سالگی ام اینجاست

وجز تو عقربه هایم را

کسی نمانده که بشمارد

 

میان من که نمی میرم

و مردگان تو فرقی هست

کسی به جز من دیوانه

تو را به یاد نمی آرد

 

تو را به یاد نیاوردم

همین خرابه ، همین خانه

خدا نخواسته می ترسم

مرا به یاد تو بسپارد

سالخوردگی

او بود هر چه بر سرم آوردی

او سهم سالخوردنم از دنیاست

از او روایتی ست درونم را

این داستان حکایت مدت هاست

 

ناخوانده سر زدم به جهان ، زیرا

مرگی فجیع داشت مرا می کشت

هرگز که من به زندگی افتادم

آیا کسی به کشتن خود برخاست؟

 

تصمیم شد که دوست شوم با تو

با من به دشمنی شدی اما تو

هر کس که با تو دوست نباشد نیست

هر کس که با تو دوست شود تنهاست

 

دردم گرفته بود که دنیا را

در هم شکسته باشم و برگردم

در هم شکسته می شوم از دردم

دنیا ولی هنوز کمی دنیاست

 

 مهمان روزگار کسی بودم

میلم نبود ، حرفِ تو را گفتم

بر میز شام نام تو را چیدند

اکنون ضیافتی همه جا برپاست

 

با رودخانه ها که شدم ماهی

دیدم چه طعمه هاست که می خواهی

از رودخانه ها که شدم دریا

دیدم که رودخانه همان دریاست

 

گنجشکی از مقابل من پر زد

بر شاخه ای نشست ، سپس پر زد

آنجا به شاخه ای بنشین ، من هم

دان می دهم به هر چه قفس اینجاست

 

شاید هنوز حوصله ام باشد

البته شاید... از تو چه پنهان است؟!

رنجی که برده بودم و خواهم برد

از رنگ سال خوردگی ام پیداست

 

بی قایقی که ساخته ام رفتی

تنها نشسته ام ، و یقین دارم

نعش تو را به ساحل اگر آورد

دریا مجاب می کندم دریاست

سرد خانه

مطمئن باش اگر خدا حتی

روزی از این جنازه خسته شود

به تو هرگز کمک نخواهم کرد

درِ این سردخانه بسته شود

 

در عَزای جوانی ام ، هرگاه

گریه سر می دهم تو می میری

زیر این گریه ها خدا نکند

شانه های کسی شکسته شود

 

دستی آلوده شد به خون دلی

-دستی از دست رفت- دستی هم

خواست آلوده ی غباری که

روی تابوت من نشسته شود

 

در اِزای جوانی ام گاهی

 کمکت می کنم که با آهی

هر چه در مانده است ، بر روی

هر که در مانده است ، بسته شود

 

سنگواره است روی تابوتم

نقش انگشت های فرتوتم

چند عمر دگر بمیرم تا

بند بندم ز هم گسسته شود؟

 

درِ این سردخانه را بستم

مطمئن باش منتظر هستم

که خدا نیز ، مثل هر دوی ما

روزی از این جنازه خسته شود

اختراع تو خالی

خَدشه ای در تو نیست ، اما من...

 در من پیرمرد اشکالی است

چوبخطّی که از تو پُر شده است

سی و اندی است از خودم خالی ست

 

روز ، هر شب درون من خواب است

صبح فردا مسلماً ابری ست

پشت این ماه ، بی چراغی هاست

گریه ته مانده های خوشحالی ست

 

سُرفه همراه عمر می گذرد

سینه ام خِلط ناگواری هاست

سال تا سالِ من نفس تنگی ست

نفسی هم که می کشم سالی ست

 

بی هوا می پرانیم به هوا

کیش هم می کنی که دور شوم

سنگ هم پرت کن ،تو هر سنگی

که به من پرت می کنی بالی ست

 

سر هر سفره ای که چیده شدی

تلخی ات سهم کاسه ی من بود

یک وجب آش روی روغن بود

دستپختت هنوز هم عالی ست

 

وزنه ای نیستم که برداری

عددی نیستم که بشماری

به شمار کسی نمی آیم

طبل ، یک اختراع تو خالی ست

 

حالی از من نپرس ، بد حالم

خوب شو ، خوب می شود حالم

آآآآآآخ دستم ، دلم ، پرم ، بالم!

حال بد هم برای خود حالی ست

بهشت من

می برندت به خواب دیدن من

تا ببینند پوزخندت را

سال ها پیش نیز از خوابم

برده بودند می برندت را

 

سرِ خَرمن قرار من با تو

خرِ من سَر نداشت از آغاز

خرِ من بال داشت ، پَر می زد

افق نسبتاً بلندت را

 

رخت از بند رخت می اُفتد

میوه هم از درخت می اُفتد

همه ی پرتقال های جهان

دوست دارند سینه بندت را

 

 سر به زیرِ نیازمندی ها!

مثلاً روزنامه می خواندی

خوانده بودند جمله ی کلمات

سَطرهای نیازمندت را

 

روز و شب در پی تو می گشتند

همه ، سلول های غمگینم

تا نشان از تو یافتم دیدم

که عوض کرده اند بندت را

 

طعنه های تو زخم زالو ها

نیش زنبور های کندو ها

منِ بدبخت مثل هالو ها

نوش جان می کنم گزندت را

 

چه هوس ها که می زند به سرت

از دَغَل دوستان دور و برت

من به تلخی نگاه می کنم و

مگسان می خورند قندت را

 

و به تحقیق می توان فهمید

هیچکس جز تو دلپسندت نیست

از محالات ممکن است این که

بپسندد کسی پسندت را

 

می برندم به خوابِ دیدن تو

می برندم به خاک ریختنت

روی گوری که سرنوشت من است

دوزخا!! گور من بهشت من است

ساعت قدیمی

چه حرف ها که سال ها نهفته داشت

و از گلوی خود قدم زنان گذشت

سلام را نگفت ، زیر لب نگفت

چرا به نُدرت از تو می توان گذشت؟!!!

 

خزان به روزهای انتها رسید

بهار بود ، مجلسی شِگِفت بود

به مجلس آمدی و رنج ماند و رنج

که بر ترنج ها و دختران گذشت

 

تمام روز ، صبحدم رسیده بود

تمام صبح رنگ روشن تو بود

مسیح بودن تو خدشه ای نداشت

که مُرد و از میان مردگان گذشت

 

اگر جهان دو کوچه ی موازی است

-دو کوچه از دو پیک چشم مِی فروش-

به کوچه می زنم شبانه های مست

سیاه مست باید از جهان گذشت

 

درون سفره ای که سینه ی تو بود

شراب طعم تلخمزّگی چشید

چه تلخ پشت تلخ سرفه ات گرفت!!!

چه عمرت استکان به استکان گذشت!!!

 

خِرَد علاج دردپیشگان نبود

صعود را سقوط فتح کرده بود

وارتفاع هیچ قلّه ای ندید

چه ها بر استخوان شکستگان گذشت

 

هزار بار کتف نازکم شکست

به روی شانه ام که پا گذاشتند

هزار پا ، به قصد هر چه شانه هست

هزار بار از این نوردبان گذشت

 

و عشق ، ساعت قدیمی تو بود

و ساعت تو صبح را نشان نداد

و زنگ بارها و بارها نواخت

و بارها و بارها زمان گذشت...

انارستان

قطار پنجره هایش را

گرفته زیر بغل می رفت

و پشت ابر نهان می شد

دلم که ماه محالش را

به حال بدرقه می افتاد

جهان پر از چمدان می شد

و برگ بود که می بارید

و باد ، خسته وزان می رفت

 

خزان مسافتی از من بود

که در تَدارک رفتن بود

ولی همین که خزان می رفت

دوباره باز خزان می شد

 

مرا تو بی سببی هرگز

بدون ماه شبی هرگز

دو پِیک آخر عمرم را

به این شراب لبی هرگز...

برای هرگز لب هایت

شراب نیز دهان می شد

 

جُذامیان دلم پیرند

و دست های تو اِکسیرند

جوانشان کن اگر "آنی"

روایت است که حافظ هم

به یاد روی تو پیری را

به یک اشاره جوان می شد

 

قطار بی سر و بی دستان

روانه شد به انارستان

و جان خلق چه ارزان بود

لبت که سرخ پریشان بود

به شهر وِلوله می افتاد

انار بس که گران می شد

 

قطار پنجره هایش را

گرفته زیر بغل می رفت

و او به ماه عسل می رفت

که سر درآورد از جایی

خبر نداشت که دنیایی

برای او نگران می شد

 

به اختیار که می آییم؟

چرا؟ برای چه می آییم؟

نخواستیم! نمی آییم!

و آمدیم... خداوندا!

چه خوب بود نه می ماندیم

نه وقت رفتنمان می شد

 

به جز تو هیچکس اینجا نیست

خدا هم این همه غمگین نیست

خدا هم این همه تنها نیست

بساط گریه مُهیا نیست

و گرنه رو به انارستان

چه سیل ها که روان می شد

ماه دیوونه

اگه چشمات نباشن زندگیم داغون داغونه

چرا چشماتو می پوشونی از من ماه دیوونه!

 

هزار تا خواستگار داری ، تموم شهر می دونن

منم از خواستگاراتم ، کسی اما نمی دونه

 

لب لیلی میگن شیرینه خیلی ، پس خیالی نیست

اگه از دست فرهاد ایندفه افتاده پیمونه

 

موهاتو شونه کردی ، ریختی روی شونه هات ، اما

ندیدی شونه از بی تابی موهات پریشونه

 

تو شیطونی و شیرین -گوش شیطون کر- نگو چیزی

که با نفرین ما چیزیش نمی شه ، گوش شیطونه

 

خدایی کن ، خداییشم کسی غیر از تو دنیامو

به این خوبی ندیدم با یه انگشتش بچرخونه

 

خیال کردم که سر می ذاری روی بالشم امشب

خیال کردم سرم تو لاک تنهایی نمی مونه

 

تا چِش کار می کنه تاریکیه ، چشمامو می بندم

 تا چش می بندم و وا می کنم صبحِ خروس خونه

 

میگن امروز عروسیته ، مبارک باشه  ، اما من

به چشمم کوچه تون از خیلی وَخ پیشا چراغونه

 

هوام پس شد ، بازم سینه م قفس شد از نفس تنگی

نفس تنگی چیه؟! دلتنگیم از چشم تو پنهونه

 

عزیزم! تا تو هستی هستم ، از دوست داشتنت مستم

تو که ساقی نباشی چیزی از هستیم نمی مونه

 

تموم عاشقاتو می برم تا چشمه تشنه بر می گردونم

که حالیشون بشه ، کی مرد میدونه

 

نجاتم دادی از مرگ دوباره ، عشق من! آره

دلم تا جون به لب داره به چشمای تو مدیونه

مُؤَخَّره

شاید تمام عمر نخواهم

پشتم به پشت پنجره باشد

آن سو به جای گور تو شاید

تا چشم دیده منظره باشد

 

با زخمِ التیام خود را

در آتشی نخواسته دیدم

مجروح من! تو خواستی از من

این روح در محاصره باشد

 

سرپیچی از تو کار کسی نیست

پس در سرم بپیچ و سرم را

از پیکرم جدا کن و بگذار

کارم همیشه یکسره باشد

 

من فضله ام ، لِه ام کن و بگذر

در این مدینه فاضله ای نیست

این جا سیاهچال تر از توست

حتی اگر مُنَوَّره باشد

 

در مَنظرم هر آنچه که زیباست

از مَنظرت نشانه ی زشتی است

با دوزخم هر آنکه بهشتی است

آماده ی مُناظره باشد

 

شاید مقدّر است من اینبار

این شانه را نشانه بگیرم

تا چند بار زخم کشیدن

بر شانه های پیکَره باشد؟!

 

این گور ، این حقیقت رنجور

می خواهد از تو دور نباشم

پس حدس میزنم که در آن سو

روح تو پشت پنجره باشد

 

اسم تو اعظم است ، عظیم است

ای درد بی معالجه! بگذار

اسمت برای سنگ مزارم

زیباترین مُؤَخَّره باشد

دیوار

وقتش رسیده است بمیری

این بار تا پناه بگیری

لرزیده ای و ریخته دیوار

 

بر خود فرو نریز خودت را

در خود فرو نریز خودت را

از دست رفته! دست نگه دار

 

گاهی نیاز نیست بخواهی

راهی که باز نیست ببندی

گاهی نیاز نیست ، وگرنه...

این خانه ابری است ، مگر نه؟

دیگر نیاز نیست بخندی

لابد نیاز نیست به اینکار

 

لِک لِک کنان به راه می افتی

از خود به اشتباه می افتی

از چاله ات به چاه می افتی

بادی وزیده است به سویی

دامن کشیده است به سویی

تا من روانه تر شوم این بار

 

حرفی نمی زنم که بگویم:

من مملو از منم که بگویم

من از توان خود چه بگویم؟

این ناتوان چه فایده دارد؟

لعنت به این تحمل اندک

نفرین بر این کُهولت بسیار

 

او می وزد به تاخت به سویم

آجر به آجر عاشق اویم

بن بست بسته اند به راهم

 

سنگینی تمام جهان را

با او سبکتر از پر کاهم

رد می شوم از این همه دیوار

 

می مردم از تب ، او تب من بود

او گریه های هر شب من بود

سیگار گوشه ی لب من بود

حُب می کنم مسکّن خود را

لم می دهم به گوشه ی تختم

تُک میزنم به تلخی سیگار

 

من روزهای آخر سالم

من دیدن تو ام که محالم

خندیدن تو ام که محالم

ای احتمال روز جدایی!

وقتش رسیده است کجایی؟

تحویل سال! لحظه ی دیدار!

 

آرام باش قلب صبورم

آرام...تا کنار بیایی

با دردهای گور به گورم

با رنج های رنگ به رنگم

با رنگ های جور به جورم...

رنجور باش قلب سبکبار!

 

ای واااای!! صبح اگر شده باشد

تعبیر خواب هر شب من را

او راهی سفر شده باشد...

هر شب مقدّر است بمانم

تا صبح نیز اگر شده دلتنگ

تا صبح نیز اگر شده بیدار

 

لرزید و ریخت ، ریخت به ناگاه

از دست رفت و آه کشید... آه

خندید مرگ تازه ی خود را

آنگاه ناگریز و به اکراه

با دست خود جنازه ی خود را

بیرون کشید از دل آوار

پــــــــــل

اینجا کسی نشسته که پیوسته

دست از خودش نخواسته بردارد

اینجا منم ، کسی که دلش می خواست

سر روی زانوان تو بگذارد

 

با هیچ کس به جز تو نخواهم گفت

حرفی که با تو نیز نمی شد گفت

چشمت منم ، گذشته ی من اینجاست

چشمت گذشته های مرا دارد

 

از من نخواه از تو بپرهیزم

از من گذشته از تو بپرهیزم

از من نپرس گریه که می گیرم

این ابر از کجاست که می بارد

 

از قرن های پیش تو را دیدم

پیش از تو دیدمت ، پسِ هر دردی

دیدم که دست های مرا ،  دستی

در باغچه ، کنار تو می کارد

 

زل می زنم به یک پل بی پایه

تا رد شوم بدون تو ، بی سایه

از معبری که روح و روانم را

از قرن های پیش می آزارد

 

از من نخواه بی تو به پاخیزم

از من گذشته بی تو به پاخیزم

باید فرو بریزم و می ریزم

این پل مرا همیشه می آوارد

 

این دستِ کیست؟ دست من است انگار

برگی که از کنار تو روییده ست

برگ من است ، مرگ من است انگار...

مردن مرا چه ساده می انگارد

 

دیدم کسی نشسته که دردش را

با هیچکس به جز تو نخواهد گفت

دیدم پلی شکسته ، که پیوسته

دست از خودش نخواسته بردارد