پیش خاموشی ات دراز بکش

چند نخ داغ تازه روشن کن

نفسی سرفه کن ، سپس خود را

تا سحر صرف گریه کردن کن

 

به خود از ریشه های خود نگریست

پشت فرمان نشسته بود...گریست

شیونم را چقدر گریه کنم؟

گریه بی فائده است ، شیون کن

 

دخترت را بگو پدر مرده است

ساعتی پیش ، پشت در مرده است

پس چرا زنده است اگر مرده است؟!

هی تظاهر به زنده بودن کن

 

صبر -گفتی- لباس عافیت است

ما نپوشیده عمرمان سر شد

حالمان بد که بود ، بدتر شد

 نوبت توست دخترم... تن کن

 

دوستی با که دوست داشتنی است؟

آنچه هرگز نمی شود شدنی است؟

دشمنم دوست من است ، مرا

با همین دوست نیز دشمن کن

 

روز دژخیم! سوز بی تسلیم!

بارش ناگوار! برف وخیم!

من که رفتم ، تو باش و تکلیفِ

روزگار مرا تو روشن کن