گل قرمز
جز روز چهار تا شدن چشمم
از رؤیت دو تا دوقلوهایش
در من کسی به تاخت نمی تازید
ای اسب های سرکش موهایش!
دیوانه ای به خیره سری گریید
دیوی در آرزوی پری گریید
در کارگاه کوزه گری گریید
خیّام در عزای سبو هایش
گاهی نمی توان به تو ثابت کرد
بدمزّگی چه مزّه ی شیرینی ست
آنقدر که درخت هلو حتی
شک می کند به طعم هلوهایش
گاهی مرا نوشت به آغوشی
گاهی مرا کشید به آغوشی
گاهی قلم شدم به سرانگشتش
گاهی چکیدم از قلمو هایش
ای عمر سالخورده! نمی گویی
امسال عید چندم عمرم بود؟
از عید اگر چه هیچ به یادم نیست
جز تلخ بودن سمنو هایش
آغوش ناتمام خیابان ها!
از جانب تمام پریشان ها
این قلب خسته ، این گل قرمز را
سنجاق کن به مشکی موهایش
هر ابر ، چند کوچه ی بارانی ست
هر کوچه منتهی به خیابانی ست
او را برای بدرقه می خواند
یک شهر یا تمام گلوهایش
وقت است ، ماشه را بچکان ای چشم!
این سینه را به خون بکشان ای چشم!
چشمک بزن به من ، متبرّک کن
دریاچه را به مردن قوهایش
در را ببند و گوشه ی من بنشین
اما مرا به مرگ خودم بگذار
این تخت را به خواب خودش بگذار
با چرکمُرده های پتو هایش
باید چه کرد بر سر من وقتی
آوار کشتگان تو می ریزد؟
آیا چه می کند زن شومرده
وقتی که می رسد به هووهایش؟
مردی که از اصول خودش افتاد
مردی که بی رکاب تو غمگین بود
روزی سوار کارتر از این بود
ای اسب های سرکش موهایش!
خَدشه ای در تو نیست ،