سالخوردگی
او بود هر چه بر سرم آوردی
او سهم سالخوردنم از دنیاست
از او روایتی ست درونم را
این داستان حکایت مدت هاست
ناخوانده سر زدم به جهان ، زیرا
مرگی فجیع داشت مرا می کشت
هرگز که من به زندگی افتادم
آیا کسی به کشتن خود برخاست؟
تصمیم شد که دوست شوم با تو
با من به دشمنی شدی اما تو
هر کس که با تو دوست نباشد نیست
هر کس که با تو دوست شود تنهاست
دردم گرفته بود که دنیا را
در هم شکسته باشم و برگردم
در هم شکسته می شوم از دردم
دنیا ولی هنوز کمی دنیاست
مهمان روزگار کسی بودم
میلم نبود ، حرفِ تو را گفتم
بر میز شام نام تو را چیدند
اکنون ضیافتی همه جا برپاست
با رودخانه ها که شدم ماهی
دیدم چه طعمه هاست که می خواهی
از رودخانه ها که شدم دریا
دیدم که رودخانه همان دریاست
گنجشکی از مقابل من پر زد
بر شاخه ای نشست ، سپس پر زد
آنجا به شاخه ای بنشین ، من هم
دان می دهم به هر چه قفس اینجاست
شاید هنوز حوصله ام باشد
البته شاید... از تو چه پنهان است؟!
رنجی که برده بودم و خواهم برد
از رنگ سال خوردگی ام پیداست
بی قایقی که ساخته ام رفتی
تنها نشسته ام ، و یقین دارم
نعش تو را به ساحل اگر آورد
دریا مجاب می کندم دریاست
خَدشه ای در تو نیست ،