چه حرف ها که سال ها نهفته داشت

و از گلوی خود قدم زنان گذشت

سلام را نگفت ، زیر لب نگفت

چرا به نُدرت از تو می توان گذشت؟!!!

 

خزان به روزهای انتها رسید

بهار بود ، مجلسی شِگِفت بود

به مجلس آمدی و رنج ماند و رنج

که بر ترنج ها و دختران گذشت

 

تمام روز ، صبحدم رسیده بود

تمام صبح رنگ روشن تو بود

مسیح بودن تو خدشه ای نداشت

که مُرد و از میان مردگان گذشت

 

اگر جهان دو کوچه ی موازی است

-دو کوچه از دو پیک چشم مِی فروش-

به کوچه می زنم شبانه های مست

سیاه مست باید از جهان گذشت

 

درون سفره ای که سینه ی تو بود

شراب طعم تلخمزّگی چشید

چه تلخ پشت تلخ سرفه ات گرفت!!!

چه عمرت استکان به استکان گذشت!!!

 

خِرَد علاج دردپیشگان نبود

صعود را سقوط فتح کرده بود

وارتفاع هیچ قلّه ای ندید

چه ها بر استخوان شکستگان گذشت

 

هزار بار کتف نازکم شکست

به روی شانه ام که پا گذاشتند

هزار پا ، به قصد هر چه شانه هست

هزار بار از این نوردبان گذشت

 

و عشق ، ساعت قدیمی تو بود

و ساعت تو صبح را نشان نداد

و زنگ بارها و بارها نواخت

و بارها و بارها زمان گذشت...